احمد احمدى بيرجندى
75
مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )
فرمان برد آن را كه بود بندهء فرمان * ذرّات سماوات و زمين يكدل و يكرو آنان كه ره بندگى دوست سپردند * بوى همه آلايش ، از روى ستردند چون مردمك ديده ، بزرگ ، ار همه خردند * در باختگانند و ليكن همه بردند صافند ز اوصاف ، نه چون صافىِ دُردند * داروى همه دَرد ، نه دَردِ همه دارو چرخند و سپهرند و زمينند و زمانند * جان دو جهانند و جَهان 6625945 خ 0 1 خ از دو جهانند بىنام و نشانند و به هر نام و نشانند * هر جا بنشينند دو صد فتنه نشانند ناديده و ننوشته ببينند و بخوانند * پنهان ز كجا ماند ، ز ايشان سر يك مو زآن سرمه كه از عصمت ، بر ديده كشيدند * هر پرده كه در سينهء جان بود ، دريدند بىپرده به سر منزل تسليم رسيدند * از ديدهء جان آن رخ جانانه بريدند بر سينهء بى كينهء خود باز خريدند * هر ناوك غم آمد از آن دو خم ابرو بر درگه عصمت بنهادند ز جان سر * كردند ز تقوى دل هر شئ مسخّر بستند و گشودند ره ناظر و منظر * دادند و گرفتند تن و جان منوّر چون ماهى در آب و در آتش چو سمندر 7625945 خ 0 2 خ * سوزان و غريقند ؛ چه سحر است و چه جادو ؟ رندان مجرّد كه ز تجريد گذشتند * از خويش و ز بيگانه به تأكيد گذشتند با روى تو از جنّت جاويد گذشتند * در كثرت و از منزل توحيد گذشتند شادان ز غم و بيم و ز امّيد گذشتند * آرى چه بود پيش رخت روضهء مينو ؟ در آينهء عصمت ، با ديدهء انوار * ديدند جمال ازل و چهرهء دلدار چون شمس حقيقت شد ، بىپرده پديدار * پنهان شد و شد از افق غيب نمودار با ديدهء جان ديد توان معنى اسرار * از ما طلبد او دل و ما جان و دل از او ،